طلا و مس

کارگردان:همایون اسعدیان

تهیه کننده:منوچهر محمدی

فیلمنامه نویس:حامد محمدی

بازیگران:نگار جواهریان،بهروز شعیبی،مهران رجبی،جواد عزتی،

خلاصه فیلم:سید رضا طلبه ی جوونیه که برای حضور در کلاسای درس اخلاق یه استاد معروف از نیشابور به تهران میاد و در این بین همسرش زهراسادات دچار بیماری ام اس میشه وسید رضا مجبور میشه به جای حضور توی کلاسا بشینه توی خونه و از بچه ها مراقبت کنه وزندگیش تغییر میکنه و . . .

جدا از هر بحثی در مورد خود فیلم اگه بدونید که کارگردان طلا ومس قبلا ده رقمی رو کارگردانی کرده رغبتتون برای تماشای فیلم کم میشه اما خب این بی انصافیه چرا که شما با دیدن این فیلم جهش بزرگ اسعدیان رو میبینیدکه جای تقدیر داره.

نگار جواهریان با بازی فوق العاده باور پذیرش در نقش زهرا سادات سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول زن رو از جشنواره فجر دریافت کرده.سکانس زیبای عطر زدن زهرا سادات که به خاطر سید رضا این کارو میکنه واون حس قشنگ غریبگی با این وسیله ودر عین حال میل به این کار که توی چهرش مشخصه هم خیلی خوب در اومده.

عاطفه جونی گفتناش که اختلاف سنی کم ومحبت عمیقشو به فرزندش نشون میداد،حجب وحیایی که توی رابطه با همسرش داشت،محبتی که در حق دختر همسایه که به سندروم دان مبتلا بود میکردو بهش قرآن یاد میداد،حتی وقتی برای بچه هاش می رقصید تا بهشون تعادل رو نشون بده،ماکارانی درست کردنش برای بچه ها حتی وقتی دیگه توان ایستادن نداشت همه وهمه باعث شدن علی رغم سن کمش خیلی خوب بتونه نقش یه بیمار ام اس و یه مادر وهمسر نمونه رو بازی کنه به یه شخصیت دوست داشتنی تبدیل بشه.

بهروز شعیبی بازیگر نقش سید رضا که بعد از آژانس شیشه ای دیگه کار بازیگری نکرده و پشت صحنه مشغول کار بوده وبعد از کارگردانی باغ آلوچه وچند تا دستیار کارگردانی از جمله دستیار کارگردانی همایون اسعدیان در قاعده بازی دوباره به بازیگری برگشت و خیلی خوب تونست نقش یه روحانی ساده اندیش وپاک رو اجرا کنه.سکوتش در برابر کنایه های پرستار(سحر دولتشاهی)،مدارا کردنش با عاطفه ورفتار پر از محبت اما در عین حال پر از حرمتش با زهراسادات خیلی ظریف انجام شده بود.

دردناک ترین صحنه این فیلم اون صحنه ایه که پزشک معالج زهراسادات کنار تختش ایستاده وبدون ملاحظه ی اون در مورد بیماریش با دانشجوهاش حرف میزنه ودست زهرا رو میاره بالا ومیندازه پایین وکم توانی اونو نشون میده و واکنش پر از غم زهراسادات که یه حسی از ترس آمیخته با خجالت ونگرانیه.

یکی از چیزایی که باعث جذابیت این فیلم شده اینه که شخصیتای فیلم سیاه وسفید نیستن مثلا سید رضا که یه طلبه ست عاری از خطا نشون داده نشده وبقیه شخصیتا هم همینطور و کارگردان اجازه میده شما با شخصیتا بتونید رابطه برقرار کنید.

سکانسی که پرستار توی حیاط خونه ی سیدرضا ایستاده و با دیدن شکوفه درخت میگه خوشبختی دیدن چیزای کوچیکه به نظرم خیلی شعاریه وکاش حذف میشد.

سکانسی که سیدرضا داره توی قفسه دنبال کتاب اخلاق میگرده ویکی بهش میگه اخلاق اون بالاهاست پایین دنبالش نگرد یه تضاد فوق العاده داره با سکانس آخر که سید رضا با امیر علی کنار در کلاس اخلاق نشسته و ویکی از شاگردا برای اینکه به کلاس برسه کفشا رو به هم می ریزه!!!وسید رضا کفشا رو مرتب میکنه و به این میرسه که اخلاق توی همین چیزای کوچیکه و توی زندگی خودش نه توی جزوه های اخلاق به اخلاق میرسه که به نظرم بهترین سکانس هم همینه اگر چه سکانس خوب توی این فیلم زیاد هست که توی همشونم زهراسادات با نگاهای تاثیر گذارش آدمو به فکر میبرن.

در کل پیشنهاد میکنم حتما ببینید فیلم خوبیه.

دلم میخواد فیلمایی که در حال اکران هستن رو نقد کنم اما خب حیفم اومد از این بگذرم خوشحال میشم که اگه فیلم خاصی مدنظرتونه پیشنهاد کنید.

127 ساعت(2010)

 فيلم هايي كه بر اساس اتفاقات واقعي ساخته مي شن، يك ويژگي فوق العاده عجيب دارن: آخرشون معلومه و هنر فيلم ساز تو خوش ساخت بودن 120 دقيقه احتمالي فيلمه. اگه دقت كنيد سه تا فيلم برتر سال 2010 يعني سخنراني پادشاه، شبكه اجتماعي و 127 ساعت داراي اين ويژگي هستند.

 127 ساعت اثر كارگرداني نام آشنا يعني دني بويل كارگردان "ميليونر زاغه نشين" و برنده سابق اسكاره. چيزي كه به چشم مياد افزايش بيش از حد اعتماد به نفس كارگردانه. نكته اي كه باعث شده فيلم كانديداي اسكار بشه همين اعتماد به نفسه. قطعا من اين فيلم رو خيلي ترجيح دادم به ميليونر زاغه نشين، اما شك نداشتم كه شانسي براي فتح اسكار نداره چون فيلم نامه به اندازه كافي قدرتمند نبود.

شروع: تيتراژ فيلم به نظرم فاجعه باره و نامربوط. تصاويري از صحنه هاي ورزشي و شورش ها و تظاهرات خياباني، تصوري گنگ رو از اونچه در انتظار بينندست، ارائه مي كنه. همين تيتراژ به سكانس هاي ابتدائي فيلم متصل مي شه. تصاويري سه تيكه كه مدام عوض مي شن و سعي دارن تو چند سكانس كوتاه، ذهنيتي كامل رو از زندگي "ارون رالستون" در اختيار تماشاگر قرار بدن. علاوه بر اون اين صحنه ها تلاش واضحي در ايجاد استرس دارند و شايد هم مي خوان با شلوغ كردن صحنه هاي ابتدايي و تيتراژ پرسر و صدا، سنگيني جو دقايق پر استرس و پرسكوت در پيش رو رو كاهش بدن. از طرفي هم كارگردان تلاش مي كنه با ريز شدن روي جزئيات نشون بده شايد اين آخرين باريه كه ارون "چكه شير آب" يا "صورت يك دوچرخه سوار" رو مي بينه.

 ارون به كوهستان مي ره و طبق عادتش شروع به دوچرخه سواري و صخره نوردي مي كنه. با دو دختر جوان كه راهشون رو گم كردن آشنا مي شه و علاوه بر راهنمايي اونها، تفريحاتي رو كه بلده به اونها آموزش مي ده و زمان دلپذيري رو با هم ميگذرونن. از شروع فيلم تا لحظه خداحافظي ارون از دخترا فيلم روند سريعي رو طي مي كنه؛ اما از اين لحظه به بعد فاز دوم داستان شروع مي شه. سرعت پيش روي فيلم پايينه و دقيقا تو لحظه اي كه بيننده انتظارشو نداره، نقطه عطف اول فيلم رخ مي ده؛ سقوط سنگ و گير كردن دست ارون و شروع 127 ساعت...

ديالوگ: ديالوگ هاي فيلم چه قبل از فاجعه و چه بعد از اون شاهكارن. حرف ها طورين كه انگار ارون از قريب الوقوع بودن حادثه باخبره. تو سكانسي كه با دخترا توي آب مي پرن يكيشون مي گه:

What if these things move?

اونيكي جواب مي ده:

They have been here for millions of years. They are not going to move.

ارون مي گه:

Sure they will. Everything is moving all the time. Let's just hope not today.

 و وقتي ارون چند روز از زنداني شدنش تو صخره ها مي گذره، تو مونولوگ هاش مي گه كه اين سنگ از روز تولدم انتظار منو مي كشيده. تسلسل جملات توي فيلم بزرگترين نقطه قوته.

جزئيات: تو همون ابتداي ورود به كوهستان و موقع دوچرخه سواري، دوچرخه واژگون مي شه اما ارون با خنده از خودش عكس مي گيره و راهشو ادامه مي ده. به قول پائولو كوئليو به سنگ كوچكي كه به سرش مي خوره توجه نمي كنه و در ادامه آجر بزرگ بهش اصابت مي كنه.

فيلم برداري: از نظر من 127 ساعت= جيمز فرانكو+دني بويل+فيلم بردار!! فيلم گرفتن تو شرايط سخت و عالي از آب دراومدن تك تك صحنه ها قابل تقديره. فيلم بردار سعي داشته با زاويه دار و كج كردن صحنه ها علاوه بر القاي شرايط پرفراز و نشيب كوهستان، جذابيت بصري به فيلم بده و فضاي بيشتري رو تحت پوشش بگيره.

 گريم: تو طول 94 دقيقه ارون از شرايط معمولي به تدريج تحليل مي ره و اين تحليل رفتن جسماني بايد تو ظاهرش نمايان شه. به قدري عالي گريمش كردن كه انگار واقعا داره تحت اين شرايط شكنجه مي شه.

كادر اجرايي:

دني بويل: كارگردان باتجربه به خوبي تونسته از بازيگر اصلي فيلمش بازي بگيره. معتقدم دني بويل باعث شده از اين به بعد همه جيمز فرانكو رو به عنوان يك سوپراستار بشناسند.

جيمز فرانكو: با توجه به اينكه 50% زمان فيلم به بازي زيرپوستي و مونولوگ هاي جيمز فرانكو بستگي داره، بايد اذعان كرد كه اين بازيگر توانا حداقل جايزش، كانديد شدن براي جايزه اسكار بود. القاي اتفاقات رو با تمام قدرت تو تمام لحظات انجام داده. از گزارش روزانه اي كه مي ده(مثلا عبور كلاغ هر روز ساعت 8 يا 20 دقيقه آفتابي كه هر روز مي تونه ازش بهره مند شه) گرفته تا احظات اوج فيلم و اونجاهايي كه مرگ رو با تمام وجود حس مي كنه.