سعادت آباد

آپلود سنتر عکس رایگان

تهیه کننده: همایون اسعدیان

کارگردان: مازیار میری

فیلمنامه نویس: امیر عربی

بازیگران: لیلا حاتمی، حسین یاری، حامد بهداد، هنگامه قاضیانی، مهناز افشار، امیر آقایی، مینا ساداتی

ژانر: درام

جوایز: سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش مکمل زن از جشنواره 29ام فجر( مهناز افشار)

تندیس شایستگی بهترین تدوین از پانزدهمین جشن سینمای ایران( محمدرضا مویینی)

خلاصه فیلم: یاسی( لیلا حاتمی) در زندگی اش دچار تردید هایی است و تصمیم می گیرد برای همسرش( حامد بهداد) جشن تولد بگیرد و خاطره هایی را یادآوری کند، که بخش عمده ی فیلم و معرفی اصل شخصیت های فیلم در مهمانی رقم می خورد.

مازیار میری بعد از ساخت قطعه  ناتمام، به آهستگی، پاداش سکوت و کتاب قانون که هر چهار فیلم با استقبال مخاطب و منتقدان روبرو شده اند، با ساخت سعادت آباد نگاه های زیادی را به خودش متوجه کرد که فروش میلیاردی این فیلم و همچنین لقب پرفروش ترین فیلم اکران پاییز برای آخرین ساخته ی سینمایی اش موید این روند است.

فیلم با نشان دادن آینه ماشین یاسی شروع می شود و لب جویدن یاسی از همین ابتدا نشان می دهد که او دچار تردید است، و همینطور که مشغول خرید برای شب تولد محسن( حامد بهداد) است در عرض چند دقیقه دو آهنگ متفاوت گوش می دهد! اولی یک آهنگ خارجی و در سکانس بعد یک موسیقی سنتی ایرانی، و باز هم نشان می دهد که یاسی هنوز هم نمی داند دقیقا چه چیزی از زندگی می خواهد. این تردید و اینکه یاسی دقیقا نمی داند چه چیزی از زندگی می خواهد را چند بار دیگر هم می بینیم؛ از جمله تعویض مداوم سی دی برای پخش آهنگ در مهمانی! نشان دادن مکرر آینه در اکثر سکانس های فیلم اشاره به رئال بودن کار دارد.

فیلم سعی بسیاری در نشان دادن پارادوکس ها دارد؛ حتی از نام فیلم هم می توان آن را حس کرد، نشان دادن تابلوی سعادت آباد در ابتدای فیلم در هنگام رانندگی یاسی که به منظور نشان دادن محل رخ دادن اتفاق ها و خانه محسن و یاسی دارد و همینطور نشان دادن زندگی هایی که نشانی از سعادت در آنها نیست! همینطور سکانسی که یاسی جلوی آینه ی شکسته ی اتاقش در حال آرایش کردن است، یا پخش آهنگ "همه چی آرومه" در ماشین لاله( مهناز افشار) و علی( امیر آقایی) که با زندگی آنها هیچ تناسبی ندارد.

قبل از شروع مهمانی معرفی ابتدایی از همه مهمان ها صورت می گیرد که در انتهای فیلم مخاطب نیمه ی پنهان شخصیت ها را می بیند.

محسن از همان ابتدا با پنهان کردن دسته چک ها و کارت های عابر بانکش در کشو به دور از چشم یاسی نشان می دهد که فرد قابل اعتمادی نیست و باید منتظر رو شدن کارهایش باشیم، که بعدا متوجه می شویم که برخلاف قولی که به یاسی داده بود باز هم کالا قاچاق کرده و وقتی به مشکل می خورد دویست میلیون از بهرام می گیرد و باز هم پنهان کاری.

بهرام( حسین یاری) که به یاسی علاقه مند بوده و هست و به دلایل مالی با تهمینه( هنگامه قاضیانی) دختر رئیس شرکت ازدواج کرده و حالا که در آستانه جدایی است نمی شود از نگاه های پر از تحسینش به یاسی چشم پوشی کرد و همینطور تعریف از غذای چینی یاسی سر میز شام، یا وقتی روی بالکن با یاسی تنها می شود خیلی راحت با او از زندگی اش صحبت می کند و علت پول قرض دادنش به محسن را یاسی می داند با اینکه می داند اگر همسرش از قضیه پی ببرد برایش بد می شود. سردرگمی یاسی را میتوان در جواب ندادن به این سوال بهرام هم دید؛" از زندگیت راضی ای؟"

آپلود سنتر عکس رایگان

مهناز افشار که شخصیتی پر تب و تاب دارد و رازی دارد که همه دوستانش آنرا می دانند و از همسرش پنهانش می کند، به خاطر سفر کاری اش به آلمان و مخالفت علی با کار کردن و همینطور سفرش یک ماه قبل بدون اطلاع علی جنینش را سقط کرده است.

علی استاد دانشگاه و فردی منزوی و از خانواده ای سنتی که تقریبا هیچ تناسبی با همسرش ندارد، اما عشق زیادی که به لاله دارد باعث سوء ظنش شده است و در مهمانی در فکر است و با کسی رابطه گرمی ندارد. نگاه های پرسشگر و شکاک علی به لاله به خاطر صحبت کردن با بهرام و محسن هم در کل فیلم جریان دارد.

و یاسی که قبل از مهمانی دخترش را به همراه پرستارش به خانه ی او می فرستد و آخر فیلم می بینیم که محسن با او رابطه دارد و این هم یک پنهان کاری دیگر و خیانت به یاسی.

غذای چینی که یاسی درست می کند کنایه به شخصیت لایه لایه آدمها و پنهان کاری است.

یاسی نماینده  یک زن صبور و مهربان و مادری دلسوز در فیلم است، با اینکه در انتهای فیلم می فهمد اجناس محسن اصلا غرق نشده و برای گرفتن پول از بهرام دروغ گفته و بیشتر دچار تردید می شود، بعد از تمام شدن مهمانی قرص را نمی خورد و با لیوان آب روی بالکن می رود و آب را می ریزد پای گلدان! به خاطر کودک درونش که هنوز محسن اطلاعی از آن ندارد قرص نمی خورد با اینکه می داند آینده ای با محسن ندارد.

گریه کردن علی بعد از کتک زدن لاله و شخصیت غیرقابل پیش بینی اش باعث می شود که سقط جنین لاله بدون اطلاع علی خیلی گناه بزرگی به چشم نیاید، مثل رفتار سرد تهمینه که با اطلاع از علاقه محسوس بهرام به یاسی اصلا دلچسب نیست.

بهترین سکانس: آواز خواندن دسته جمعی

بهترین دیالوگ:

امیر آقایی : زنم یک چیزی رو از من قایم کرده .

حسین یاری : خب تو هم یک چیزی رو از اون قایم کن !

سعادت آباد فیلمی است که نیمه پنهان شخصیت ها را نشان می دهد و به جرات می توان گفت قوی ترین فیلم مازیار میری است و فیلمنامه اش هم خیلی پخته است، چرا که هر رفتار کوچکی علتی دارد که بعدا خواهید فهمید.

فیلمی که از همه چیزش لذت بردم، از طراحی صحنه که با رنگهای سرد و خنثی خانه یاسی و محسن که سردی روابط آدمها را نشان می دهد، حتی رنگ لباس شخصیت ها هم فکر شده بود! لباس نارنجی مهناز افشار با شخصیتی پر از تب و تاب، لباس مشکی تهمینه که درونش غمی دارد، لباس خاکستری یاسی که باز هم بر سردرگمی او تاکید می کند.


زندگی با چشمان بسته 1390

 کارگردان: رسول صدر عاملی

 نویسنده: محمود اربابی

 بازیگران: ترانه علی دوستی، حامد بهداد، فرهاد آئیش، پریوش نظریه، فرهاد قائمیان، پولاد کیمیایی، اندیشه فولادوند

 

 "زندگی با چشمان بسته" یازدهمین ساخته "رسول صدر عاملی" اثری است که در تهران 1390 ساخته شده است و داستان محله ای را روایت می کند که پرستو(ترانه علی دوستی) کانون توجه آن قرار گرفته است. دختری که از کودکی در این محله بزرگ شده به واسطه ترک دانشگاه، دیر برگشتن های شبانه و سوار بودن بر ماشین های مدل بالا مورد سوء ظن افراد محله قرار گرفته و به دلیل سکوتی طولانی مدت در مورد شرایط کاری خود و عدم ایجاد رابطه کلامی با والدینش از سوی آن ها طرد شده است. شرایط به گونه ای است که اگر علی(حامد بهداد) برادر پرستو وارد فیلم نشود این سکوت تا ابد ادامه خواهد یافت یا پرستو به دست کسانی که او را فاسد می پندارند کشته خواهد شد. می توان "زندگی با چشمان بسته" را شمشیری دو لبه پنداشت؛ در عین حال که به سنت غلط حاکم بر محله(و شاید بخشی از جامعه) طعنه می زند، سکوت کودکانه و خطرناک پرستو را به عنوان عامل چالش برانگیز ملامت می کند. فیلم، حرف خود را در ملغمه ای از نمادها و جزئیات در قالب تصویر برداری خوب و شخصیت پردازی پر ایراد، طوری بیان کرده که در نهایت موفق به جلب نظر تماشاگر عام شده است.

 نمادپردازی در فیلم نامه استادانه انجام پذیرفته است. به گونه ای که شاید بتوان فیلم را در همین نمادها خلاصه کرد. صحنه دوچرخه سواری علی و پرستو که فیلم برداری تحسین برانگیز آن، بیننده را مبهوت خود کرده ناگهان با زمین خوردن پرستو قطع می شود. زمین خوردن به دلیل "دوچرخه سواری با چشمان بسته". مقایسه این صحنه با عنوان فیلم، ما را به سوی استعاره ای ظریف سوق می دهد. مقایسه دوچرخه سواری و زندگی به وجه تشابه "عدم تعادل" منتهی می شود. عدم تعادلی که آرامش را از زندگی پرستو سلب کرده و او هر لحظه انتظار فاجعه ای را می کشد. نهار دسته جمعی خانواده نیز که یکی از سه سکانس برتر فیلم است با اشاره ای کنایی، نقش پررنگ علی را یادآور می شود. مادر(پریوش نظریه) ظرف زیتونی را که پرستو تعارف کرده واژگون می کند. اوج بهت(علی)، عصبانیت(مادر)، معصومیت(پرستو) و نگرانی(پدر). زیتون ها روی میز پخش می شوند. علی زیتونی را از روی میز برداشته و به دهان می گذارد. از این طریق نه به مادر خرده گرفته و نه دست پرستو را رد کرده است. در این شرایط بحرانی علی با خوردن زیتون، خود را به عنوان تنها کسی که می تواند آرامش را به خانواده برگرداند معرفی می کند. پرستو میز را ترک می کند و علی می ماند با لبخند تلخی روی لب که آغاز فاز تصمیم گیری را اعلام می کند. آخرین نمادپردازی فیلم در آخرین سکانس به صراحت بیان می شود. صدای علی را می شنویم که "اسم تورو گذاشتیم پرستو، من در به در شدم". زیباترین دیالوگ فیلم که به نقش مهم علی اشاره می کند. علی در به در شد تا آزادی و آرامش را به خواهرش هدیه کند.

 محمود اربابی در پرداختن به جزئیاتی که زمینه ساز اتفاقات بعدی اند حساس به نظر می رسد. این جزئیات فراوانند:

 فاز اول فیلم: پرستو به محض خارج شدن از محدوده دید پدر، چادرش را درمی آورد تا به این طریق استعداد خود برای منحرف شدن را نشان دهد!!! حاج فخار برای سرزنش مقدم به مغازه او می رود و ظاهرا صدایش بالا می رود. در ادامه فیلم با ابراز علاقه مقدم به دختر حاجی یعنی پرستو مواجهیم که شاید بتوان این امر را انتقام گیری مقدم از حاجی تلقی کرد.

 فاز دوم فیلم: پرستو به همراه مردی ناشناس به رستوران رفته است. پرستو با گفتن جمله "تولدت مبارک پرستو" در مقابل آینه بیننده را متقاعد می کند که این خوش گذرانی غیر مشروع تنها هدیه ای از سوی خودش برای خودش است تا از تنهایی راه فراری بیابد. زن همسایه که هرشب ساعت ورود پرستو را کنترل می کند، در سکانسی تاثیرگذار از علی می پرسد "چیزی شده علی آقا؟" که علی در پاسخ می گوید "شما که بهتر می دونی تو خونه ما چه خبره!".

 سایر جزئیات را می توان در دیالوگ ها و بازی بی کلام بازیگران جستجو کرد. مثلا نگاه آگاهانه زیرچشمی پرستو به مادر سر میز نهار که با وجود معصومیت ذاتی چهره ترانه علی دوستی، جذابیت متفاوتی می یابد. یا سعی علی برای متقاعد کردن والدینش برای ترک نکردن محله که وقتی با شکست روبرو می شود با کلمه "اه" چنان فیصله می یابد که گویی بغضی سنگین گلوی علی را می فشارد.

 در نهایت می توان به سکانس فوق العاده زیبای ضد نوری اشاره کرد که این تقابل علی و پرستو را با ایجاد تفاوت در نورپردازی مهم تر جلوه می دهد. پرستو به دنبال علی خانه را ترک کرده است. ماشینی با سرعت رد می شود و علی پرستو را عقب می کشد تا با ماشین برخورد نکند. پرستو با این بهانه که "پام درد می کنه" شروع به گریه می کند. به یاد اول فیلم، زمانی که پرستار تاکید می کند که کمر پرستو آسیب دیده و باید مراقبت باشد می افتیم. توجیهی منطقی برای گریه پرستو به نظر می رسد. اما نکته آنجاست که پرستو از نوع نگاه برادرش دریافته که علی نیز اعتماد خود را نسبت به او از دست داده و به این طریق پرستو هیچ حامی دیگری ندارد. گریه ای از سر تنهایی عمیق(تنهایی ای که وارد شدن امید را اجباری می کند). این صحنه پیش زمینه ای برای تصادف علی در پایان فیلم ایجاد می کند.

 در کنار پرداختن به جزئیات در برخی دقایق فیلم، به نظر می رسد که نکته ای بی دلیل مورد توجه قرار گرفته یا کارگردان از ترس اینکه مبادا تماشاگر از روند فیلم خسته شود، ته مایه طنز را نیز به کار افزوده است. مثلا علاقه بیتا(اندیشه فولادوند) به در آغوش گرفتن و خواباندن نوزاد مردی که قادر به مراقبت از فرزندش نیست؛ این در حالی است که هر بیننده ای توانایی تشخیص اینکه یک مادر چه علاقه ای به کودکان می تواند داشته باشد را داراست. یا عبارت "چطوری بیت بیت؟" که بعد از صحنه موفق مجادله مقدم و بیتا از سوی یکی از کارگران به بیتا گفته می شود. صحنه ای که فقط محض خنداندن مخاطب و بی هیچ هدف دیگری در قالب فیلمی کاملا جدی قرار گرفته است. یا صحنه استشهاد محلی که هرچند در نمایش وخامت اوضاع خانواده موثر است اما در دنیای امروزه ما، قدری غریب به نظر می رسد.

 علاوه بر صحنه های زائد، حفره هایی در فیلم نامه و شخصیت پردازی وجود دارد که بی جواب می ماند. مثلا چرا علی خانه را ترک کرده است که حتی در سکانس اعتراف کنار حوض نیز علی سوال پرستو را که "چرا رفتی داداش؟" بی پاسخ می گذارد. یا اینکه چه عاملی مقدم را که به اذعان حاج فخار، مردی با آینده و کوشا بوده چنین بی بند و بار کرده است. یا دقیقا چه اتفاقی در دانشگاه برای پرستو افتاد که موجب ترک تحصیل او شد. یا اینکه چرا پرستو سوار ماشینی مدل بالا می شود. آیا تشخیص اینکه هدف راننده چنین ماشینی چیست برای دختری مثل پرستو راحت نیست؟ هرچه قدر هم که صحنه قبلی آن، یعنی به آژانس رفتن پرستو و نبودن ماشین با جزئیات ترسیم شده باشد، حرکت بعدی او نمی تواند توجیهی منطقی داشته باشد. و در نهایت مرگ علی در پایان فیلم، درست زمانی که همه مشکلات فیصله یافته اند چه دلیلی می تواند داشته باشد؟ اینکه بیننده با چشمانی گریان سالن سینما را ترک کند؟ یا تلاش برای عملی کردن گفته سرگئی ایزنشتاین دارد که "فیلم در اثر ایجاد شوک های متوالی در مخاطب معنا پیدا می کند"؟!!

 "زندگی با چشمان بسته" نوآوری در بیان دارد. دست از کلیشه ها برداشته و موضوعی را مورد بررسی قرار داده که در جامعه امروز ما نقش پررنگی پیدا کرده است. عواقب حرف نزدن را مورد بررسی قرار داده است. در قالب یک محله، زندگی چند نفر را دقیق تر به نمایش گذاشته است. از بازیگرانی استفاده کرده که توانایی هایشان اثبات شده است و مورد علاقه نه تنها مخاطب عام که مخاطب خاص نیز هستند و در نهایت فیلمی را ارائه داده که اگرچه شاهکاری سینمایی نیست اما حداقل با استانداردهای ذهنی حاکم بر فکر سینماگران تطابق نسبی دارد.

یه حبه قند 1390

 کارگردان: سید رضا میرکریمی

 بازیگران: سعید پور صمیمی، رضا کیانیان، نگار جواهریان، ریما رامین فر، فرهاد اصلانی، پونه عبد الکریم زاده، اصغر همت، پریوش نظریه، شیدا خلیق، هدایت هاشمی، نگار عابدی، امیرحسن آرمان، ناهید مسلمی، سهیلا رضوی و...

 

 رضا میرکریمی را با "به همین سادگی" و "خیلی دور، خیلی نزدیک" به خاطر می آوریم. "خیلی دور، خیلی نزدیک" شرح یک واقعه است. واقعه ای تلخ که پوسته ای است بر تلخی ذاتی فیلم. اما نتیجه نهایی فیلم مثبت تعبیر می شود. "به همین سادگی" بخشی است از زندگی یک زن معمولی ایرانی. فیلمی بدون نقطه اوج(غیر از پایان فیلم) که جسارت کارگردان را در ساختن فیلمی بدون ستاره نشان می دهد. "یه حبه قند" تجربه ای کاملا متفاوت در کارنامه میرکریمی است. برای اولین بار فیلمی ساخته که بازیگران متعددی دارد و نمی توان نقش اصلی برای آن در نظر گرفت. "یه حبه قند" نمایش زندگی ایرانی سنتی و تلفیق آن با مدرنیسم و نمایش نتایج آن است.

 با حضور این همه بازیگر یا باید زمان فیلم افزایش می یافت یا سکانس ها شامل چندین کنش در آن واحد می شد(کاری که میرکریمی کرده) و تعداد بازیگران در هر صحنه افزایش می یافت. دوربین نقش چشم را ایفا می کند. روی یک بازیگر فوکوس نمی کند بلکه همه افراد را با هم نشان می دهد. این اولین گام برای رسیدن به هدف فیلم ساز یعنی نمایش بخشی از زندگی و نه فیلم سازی بر حسب داستانی روایی است. حرکتی که شاید بتوان گفت به فیلم حالتی مستندگونه اما به همان میزان واقع گرایانه بخشیده است.

 نمایش زندگی با پرداختن به جزئیات میسر می شود. جزئیاتی که در این فیلم به حدی زیادند که آن را شبیه به مینیاتور کرده اند و ریزه نگار بودن فیلم به ذات آن تبدیل شده است. مثال ها فراوانند. مثلا دایی(سعید پورصمیمی) برای کودک از جن ترسیده و برای آرام کردن او از حمل تفنگ به دستشویی می گوید و اینکه یک بار پلنگ به او حمله کرده است. سوراخ روی در دستشویی هنگامی که سمیرا از آن استفاده می کند گواهی بر مدعای دایی است. در نهایت هم بعد از مرگ دایی، جای ناخن های پلنگ روی بدن او دیده می شود تا مهر تاییدی بر گفته های قبلی باشد. مثالی دیگر صحبت های خاله زنکی خواهرهاست و این جمله اعظم که "وزیری باشه کوفت باشه" نشان از سطح بالای خانوادگی داماد در مقایسه با خانواده پسند است. به عنوان مثال آخر می توان به انگشتری اشاره کرد که حاج ناصر(فرهاد اصلانی) از کربلا برای دایی آورده و معلوم می شود که سازنده انگشتر دار فانی را وداع گفته است. در لحظه مرگ می بینیم که دایی نیز همان انگشتر را در دست دارد. صحنه ای که شاید میرکریمی به وسیله آن به تفکر خرافاتی طعنه می زند.

 در فضای کاملا ایرانی فیلم، شامل خانه ای یزدی با معماری سنتی و روابط خانوادگی دسته جمعی که کمتر در زندگی امروز(مگر در برخی شهرستان ها) جایی دارند، ورود تکنولوژی و مدرنیسم شکل واقع تری به فیلم داده است. قرارگیری تکنولوژی و عوامل آن(موبایل، لپتاپ) در فیلم به گونه ای مصالحت آمیز طراحی نشده تا به جای تقابل با زندگی سنتی در تعامل با آن قرار گیرد، اما به معرفی شخصیت ها کمک شایانی کرده است. هرمز(اصغر همت) داماد تهرانی مآب خانواده، اغلب موبایل به دست و در حال خوانده اس ام اس دیده می شود، حتی پس از مرگ دایی. مسعود پسر هرمز نیز اغلب در حال کار با لپتاپ و هندزفری به گوش ظاهر می شود. پسری که حاصل ازدواج قبلی هرمز است و به نظر می رسد که با جمع خانواده بر نمی خورد. در این بین علاقه مرضیه(شیدا خلیق) دختر جعفر(رضا کیانیان) به مسعود(علاقه ای سنتی) به واسطه همین ابزار تکنولوژیک اعصاب خردکن می شود. تلاش مرضیه برای جلب توجه مسعود به دلیل وررفتن او با لپتاپ بی نتیجه است. از طرفی همین ارتباط جزئی یعنی موبایل و لپتاپ به شباهت های پدر و پسر اشاره ای ظریف دارد.

 نمونه ای دیگر از تقابل سنت و مدرنیسم، اختلاف عقیده بین حاج ناصر و هرمز دو داماد خانواده است. دو دامادی که به شهادت لهجه، از دو دیار متفاوتند. هرمز به تازگی از زندان آزاد شده و حاج ناصر به تازگی از کربلا برگشته است. هرمز در بازی بچه ها و جمع شاداب آن ها حضور می یابد تا روحیه شوخ و سرزنده خود را به نمایش بگذارد. حال آنکه حاج ناصر با حضور موقر و ساکت خود در جمع(حتی پس از آنکه از بیماری سرطان خود اطلاع می یابد) بار بخشی از فیلم را بر دوش می کشد. در ابتدای فیلم شاهدیم که جعفر در آشتی دادن دو باجناق پیش قدم می شود که این خود نشانه ای دیگر از سنت است؛ یعنی اشاره به نقش داماد بزرگ خانواده.

 نمونه ای دیگر از سنت، شرم مثال زدنی پسند است. شرمی که شاید در تصورات امروزه ما به این شکل حضور نداشته باشد، اما در جمع و ساختار خانواده یزدی مقبولیت می یابد. شرمی که دایی را به ستوه آورده و باعث بدخلقی او شده است(چون با ازدواج موافق نیست). شرمی که منجر به قبول ازدواج غیابی با مردی از طبقه بالای اجتماعی(به خواست مادر) شده و به عشق قاسم پشت پا زده است. ازدواجی که خود یادآور سنت انتخاب داماد توسط پدر برای دختر در گذشته ماست. گذشته ای که در آن عروس بدون دیدن داماد به خانه بخت می رفت و تا آخر عمر با احترام و عاشقانه زندگی می کرد اما در زندگی مدرن امروزی، چنین ازدواجی تا به کجا دوام خواهد یافت؟

 مرگ دایی تلنگری زیرپوستی به تک تک اعضای خانواده است. مرگی غافلگیر کننده که گویی هدفش بیدار کردن پسند از خواب خرگوشی(یا شرم ایرانی) و نشان دادن جنبه ای دیگر از شخصیت سایر اعضای فامیل است. گویی دایی یک تیر و دو نشان زده است. از طرفی با مرگ او پسند برای اولین بار جرات اظهار نظر می یابد و حضور او در فیلم حس می شود. جمله جعفر که "ما دو روزه اینجاییم، اصلا تو رو دیدیم؟" این عدم حضور را در ذهن بیننده قوت می بخشد و بدین ترتیب دایی با مرگش از عروسی پسند با وزیری ها که مخالف آن بود جلوگیری می کند. از طرفی دیگر مرگ دایی، بستری را برای نزدیک شدن اعضای خانواده به هم فراهم می آورد. گرفتگی صدای حاج ناصر(که به خاطر گریه به حال بیماری خودش است نه مرگ دایی) باعث می شود وظیفه روضه خوانی و درآوردن اشک مادر به حمید سپرده شود. روضه یی که علاوه بر مادر، اشک هرمز را که سخت و ناشکننده و امروزی به نظر می رسد درمی آورد. نزدیک شدن دامادها یک بعد قضیه است. پسند به قاسم نزدیک می شود. نزدیکی ای که در سکانس نهایی فیلم از حالت وهم گونگی خود خارج می شود و با موسیقی زیبای "بگو کجایی" شکل واقعیت به خود می گیرد.

Midnight In Paris 2011

 شرکت تولید کننده: Gravier Productions

 کارگردان: وودی آلن

 بازیگران: اوون ویلسون، ریچل مک آدامز، ماریون کوتیلارد

 زمان: 94 دقیقه

 خلاصه: داستان در مورد نویسنده هالیوودی موفقی به نام "گیل پندر" (با بازی اوون ویلسون) است که همراه با نامزدش و خانواده او به فرانسه سفر می کند. قرارگیری گیل پیرامون افرادی که نامزدش با آن ها رابطه ای دوستانه دارد، برای او راضی کننده نیست و تصمیم می گیرد زمان خود را صرف پیاده روی های انفرادی در خیابان ها و کوچه های پاریس کند. اولین نقطه عطف فیلم زمانی است که با نواخته شدن ناقوس کلیسا، گیل سفری در زمان انجام می دهد تا به طرزی باور نکردنی گام به دوران "اسکات فیتز جرالد" و "ارنست همینگوی" بگذارد و به این طریق فیلم از حالت اولیه خود خارج می شود. محیط جدید، تغییراتی در شخصیت خوددار و تا حدی سرخورده گیل و رابطه او با نامزدش ایجاد می کند. گیل عصر طلایی تاریخی خود را یافته و زندگی زناشویی و معمول او دستخوش تغییراتی می شود.

 نقدی در حد توان: کاریزمای محبوب تاریخ سینما، در ادامه تور اروپایی خود به فرانسه رسید تا ساخت موفق ترین فیلم کارنامه خود را آغاز کند. وودی آلن 76 ساله که سالهاست از آمریکا فاصله گرفته و به ساخت فیلم در اروپا(اسپانیا، انگلستان، فرانسه) مشغول است، در فیلمی متفاوت با فیلم نامه ای که توسط خودش نوشته شده است، بدعتی جدید در سینمای رمانتیک ایجاد کرده است.

 تماشای فیلمی با این کیفیت، تجربه ای لذت بخش برای مخاطبی است که اطلاعاتی حداقل در مورد شخصیت هایی دارد که از سال های گذشته سربرمی آورند. اما کسی که این اطلاعات اولیه را نداشته باشد هم با توجه به شمایل نگاری استادانه "آلن" می تواند به راحتی در رابطه ای دوطرفه قرار گرفته و شخصیت های فیلم را دوست بدارد: ارنست همینگوی، جذاب، قاطع، خسته و مغرور است. سالوادور دالی دیوانگی های خاص خود را دارد و در طنز خفیف فیلم نقشی اساسی ایفا می کند. پیکاسو عاشق زنی است که عاشقش نیست و این امر در نقد آثار او تاثیر می گذارد. لازم نیست تمام این اتفاقات و شرایط واقعی باشند. آلن دریافت خود را از این شخصیت ها بر اساس اقتضای فیلم نامه تنظیم کرده است. گویی ویژگی ها با موضوع فیلم نامه در ظرفی ریخته شده اند و پس از ترکیب، فیلم نامه حاضر شکل گرفته است.

 فیلم حال و هوایی رمانتیک دارد. آنچه این رمانتیک بودن را شکل داده، ذهن هوایی و نامتمرکز گیل است. رمانتیک بودن فیلم زمانی به عمد تشدید می شود که در بیشتر زمان فیلم، موسیقی های قدیمی و احتمالا مورد علاقه وودی آلن در پس زمینه قرار داشته باشد. زمانی تشدید می شود که لباس پوشیدن بی بند و بار گیل با فضاهای قدیمی و زیبای پاریس پیوند بخورد.

 بسیاری معتقدند این سفر در زمان به عصر طلایی، به نوعی آرزوی ذهنی نویسنده و کارگردان فیلم است. شاید آلن تلاش کرده از طریق این اثر متفاوت، به طریقی به ندای درونی خود پاسخی داده باشد. چنین تصوراتی معمولا در زمانی که کارگردان و فیلم نامه نویس فیلمی یک نفر باشند قوت می گیرد. نمونه دیگر آن فیلم "درخت زندگی" اثر کارگردان مرموز معروف، "ترنس مالیک" است. از طرفی باید اعتراف کرد که چنین آثاری معمولا به خاطر تسلط کامل کارگردان به فیلم نامه و علاقه او به موضوع(داشتن دغدغه)، موفق عمل می کنند.

 کوچ وودی آلن از آمریکا(نماد تکنولوژی و پیشرفت) از یک طرف و ساختن فیلمی که اتفاقات اصلی اش در دورانی متفاوت رخ می دهد، نشان از "2010 گریزی" او دارد. آلن محبوب قلب ها، خود را با دوران حاضر بیگانه می یابد و آرزوهایش را در دورانی دیگر دنبال می کند. نتیجه نهایی فیلم هم همانی است که آلن برای پایان احتمالی کار خود می پسندد. هر فردی در هر دورانی که باشد، دوره زمانی دیگری را عصر طلایی می پندارد و این چرخه همواره ادامه دارد تا شخصیت اصلی فیلم به این تصمیم برسد که انتخاب دوره خودش برای زندگی بهترین کار است.

 "نیمه شب در پاریس" تمام مشخصات و کیفیت های یک فیلم وودی آلنی را داراست. تیتراژ فیلم با همانی که سالهاست در فیلم هایش رایج است هیچ تفاوتی ندارد. حتی "فونت" نوشتن اسامی نیز تغییر نکرده است. به نوعی امضای آلن در همان شروع فیلم مشخص می شود. ویژگی بعدی انتخاب شخصیتی مثل "اوون ویلسون" است(آلن در مصاحبه هایش گفته است که پس از انتخاب ویلسون برای نقش گیل، فیلم نامه را بر اساس شخصیت او بازنویسی کرده است). شخصیت ویلسون یک بازنمایی از چهره کاریزماتیک وودی آلن در فیلم های قبلی اوست. بدون شک اگر این فیلم در سال های 80-1970 ساخته شده بود، آلن نقش گیل را خود به عهده می گرفت. با تمام این تفاصیل قابل ذکر است که ویلسون در اجرایی عالی و بی نظیر که احتمالا بهترین نقش سینمایی او تا به حال بوده است، تمام آنچه گیل پندر باید می گفته را گفته است. نوع نگاه، نوع پوشش، نوع حرکت کردن و نوع حرف زدن گیل، کمک شایانی به ریتم خوشایند فیلم کرده است. نوع خاص چهره ویلسون نیز مورد نظر کارگردان بوده چون در تمام زمان فیلم سعی شده کلوز-آپ های زیادی از صورت او گرفته شود. همان گونه که بهرام توکلی در "اینجا بدون من" توجه خاصی به سیمای صابر ابر داشته است.

 "ریچل مک آدامز" که با بازی در این فیلم و بستن قرارداد برای بازی در فیلم بعدی "ترنس مالیک" مسیری صعودی در پیش گرفته، بازیگر مورد علاقه وودی آلن است. آلن اظهار کرده که تمام دیالوگ ها و حرکات بدنی بر اساس شخصیت مک آدامز پی ریزی شده بود و او نگران بوده که مبادا ریچل این نقش را قبول نکند. اما مک آدامز با علاقه ای افتخارآمیز بازی در فیلم آلن را قبول کرده است. زیبایی ظاهری و شرایط خانوادگی مک آدامز(اینز) به نظر تضاد فراوانی با ظاهر و پرسونای گیل پندر دارد و مسیر تحول رابطه او با گیل نیز به مرور زمان و به همین دلیل شکل می گیرد. جالب آنکه تمام تغییرات در درون گیل و نه در ذهن اینز(بر خلاف تصور اینز) شکل می گیرند. عدم توجه اینز به این تغییرات و خودخواهی ذاتی و اشرافی او به تمامی از سوی مک آدامز رعایت شده اند، به گونه ای که در پایان فیلم همان طور که باید، حذف شخصیت اینز هیچ لطمه ای به روحیه تماشاگر عام وارد نمی کند و فیلم روند خود را به خوبی طی می کند.

 اما آنچه این روزها به کلیشه سینما تبدیل شده این است که هرگاه نامی از فرانسه برده می شود بلافاصله نام "ماریون کوتیلارد"، بازیگر فوق العاده زیبا و توانای فرانسوی به میان می آید. اما با وجود نام "وودی آلن" هیچ عجیب نیست که شاهد چنین بازیگر پر افتخاری در نقشی غیر از نقش شماره 1 باشیم. هرچند آنچه مهم است آنکه کوتیلارد با بازی در "نیمه شب در پاریس" ثابت کرد بازیگری است که وسواس زیادی در انتخاب فیلم هایش به خرج می دهد و مانند "اینسپشن" نقش کوتاه اما به یادماندنی دیگری به جا گذاشت.

 نکته پایانی بازی "کارلا برونی" همسر "نیکولا سارکوزی" رئیس جمهور فرانسه در این فیلم در نقش راهنمای موزه است که سر و صدای زیادی به پا کرد. زمزمه هایی مربوط به برداشت های متعدد سکانس های او به گوش رسید اما وودی آلن با تکذیب این مساله به تعریف از برونی پرداخت. آنچه از برونی دیده می شود بازی بسیار خوبی است که به روند فیلم آسیبی وارد نکرده است.

 بدون شک تماشای این فیلم، لذتی فراموش نشدنی برای طرفداران سینمای وودی آلن و سینمای رمانتیک است.

 

وضعیت سفید

کارگردان: حمید نعمت اله

فیلمنامه نویس: هادی مقدم دوست، حمید نعمت اله

خلاصه سریال: به دنبال موشک باران تهران در سال66 خانواده ای پرجمعیت که تقریبا همه با هم قهرند و با هم اختلاف دارند، برای دوری از حملات دشمن ساکن باغ مادری شون در یکی از روستاهای حومه تهران میشن و . . .

بازیگران: افسانه بایگان، ابوالفضل پور عرب، مونا احمدی، امیر کاظمی، ناز شادمان، عرفان ابراهیمی، افسانه چهره آزاد، سیما خزرآبادی، امیرحسین رستمی، حمیرا ریاضی، عباس و یونس غزالی، لیندا کیانی، پوراندخت مهیمن و . . .

حمید نعمت اله رو با "بوتیک" ، "بی پولی" و دو تله فیلم "ای دوست مرا به خاطر آور" و  "بیا از گذشته حرف بزنیم" می شناسیم، وضعیت سفید اولین تجربه سریال سازی ایشونه.

یکی از بهترین سریال هایی بود که واقعا از دیدنش لذت می بردم و به همه توصیه کرده بودم ببیننش! سریالی که 20:45 دقیقه شروع می شد و بدون اغراق آدمو می برد به سال های جنگ، و نکته ی مهم تر اینکه سریال دوران جنگ رو روایت می کرد اما حتی یه سکانسم از جبهه نداشت!

گریم و طراحی صحنه: این دو بخش از کار انقدر عالی کار شده بود که به هیچ وجه نمی تونستی ایرادی ازش بگیری! یکی از مهم ترین بخش های هر سریال و فیلمی اینه که مخاطب بتونه اول فضا رو باور کنه، همین طراحی صحنه خوب و بی نظیر باعث گیرا شدن داستان و همچنین همذات پنداری شده بود.

اصل داستان: اگه سریال و دنبال کرده باشید متوجه شدید که هیچ شخصیتی توی سریال قهرمان نیست، یعنی همه شخصیتا به هم کمک می کنن تا همه بهترین باشن. اما اصل داستان روایتیه از امیر( یونس غزالی) بازیگر نوجوونی که انقدر عالی کار کرد که مورد تحسین همه قرار گرفت. قصه سیر کارای امیر و نشون میده و عاشق شدنش نسبت به خانوم شیرین! و بی محلی های شیرین! اشتباهات امیر، خلاقیتش، تلاشش برای جلب توجه شیرین! و در خلال این اتفاقاتی رو نشون میده که برای بقیه شخصیتا اتفاق می افته و قهر و دعوا و پشت سر هم حرف زدنا و . . .

افسانه بایگان در نقش محترم که خیلی خوب کار کرده بود و یه شخصیت دوست داشتنی داشت.

عباس غزالی و سهیلا گلستانی که منتظر به دنیا اومدن پسرشون روزبه بودند که توی قسمتای آخر بالاخره به دنیا اومد! بهروز( عباس غزالی) خیلی خوب بازی کرده بود و هرچند عده ای معتقد بودند مثل حامد بهداد بازی کرده، اما واقعا عالی ظاهر شده بود و سکانسایی که کار کرده بود همه دیدنی بود، ترک اعتیادش، عشق قشنگش به منیژه و دیوونه بازیاش!

مونا احمدی بازیگر نقش شیرین که تقریبا همه بیننده های سریال ازش بدشون میومد! خوب کار کرده بود اما چون به امیر محل نمی ذاشت و خیلی مغرور بود یکم نچسب بود و این نچسبی رو خوب کار کرده بود!

امیرکاظمی که به خاطر فرار از سربازی می خواست از ایران بره و همه ی دغدغه اش همین بود.

سیما خزر آبادی( شهناز) و امیرحسین رستمی( فراز) که برای رسیدن به هم با وجود اختلافات شدید خانواده ها کلی زحمت کشیدن.

ناصر شهریاری بازیگر معلولی که در نقش ناصر ظاهر شده بود و در واقع می خواست با پاکی و سادگیش همه ی شخصیتای داستان رو نسبت به هم مهربون کنه.

افسانه چهره آزاد( سیما) همسر ابوالفضل پور عرب که انقدر خوب نقش افسردگی رو بازی کرد که آدم با دیدنش تموم غماش یادش میومد و کلا دنیاش با همه فرق داشت! و ابوافضل پورعرب که همش دنبال پول و یه زن دیگه و فروش خونه بود.

پوراندخت مهیمن و همسرش تنها خانواده ی بودن که با هیچ کس قهر نبودن و با مامان بزرگه هم سو بودن. و دختر خانواده لیندا کیانی با اون عینک دودی بزرگ و طرز خاص لباس پوشیدنش و دلسوزیاش واسه امیر.

حمیرا ریاضی از یه خانواده ثروتمند و عروس این خانواده که همش با آقا شیکه در حال بحث و قهر بودن!

سارا همتی در نقش مینا که یه دختر منطقی و آروم بود و سکانس قشنگی که بازی کرد ، اونجایی که نامزدش شهاب شهید شد.

مهین شهابی و نقشش به عنوان احترام که یه زن مغرور و خشک اما از درون مهربون بود.

سکانس های تاثیر گذار:

1. به آب ریختن بسم الله الرحمن الرحیم هایی بود که از رضایت نامه بچه ها برای اردوی نظامی جدا کرده بودن...

2. چقدر زیبا و قابل درک فاجعه ای به نام جنگ رو نشون داده بود.
از شهید شدن جوونی که حتی فرصت نکرد با زنش بره زیر یک سقف...
از تصاویر آشنای تشییع جنازه شهدا در کوچه های دهه شصت.
از مقاوت مردانی که هشت سال مردانه از کشور دفاع کردن و اونها که رفتن و عاقبت بخیر شدن و اونها که موندن و بی رحمانه مورد ظلم و بی مهری قرار میگیرن...
از به تصویر کشیدن چهره کریه و خشن جنگ که وقتی میاد مثل یک هیولا همه چی رو نابود میکنه و چقدر زیبا بود سکانسی که امیر در اوهامش شیرین رو میدید که از ترس سربازای دشمن درهارو می بست و می گفت من دشمن رو پشت در دیدم و دیدم چطور مردم رو میکشتن.(نقل به مضمون) و ورود سربازها به زمین انداختن و کشتن شیرین و دیدن پیکر بی سرش توسط امیر...
از صحنه قطره اشکی که امیر موقع نگاه کردن به چشم شهاب با ذره بین ریخت...

3. سکانس به دنیا اومدن روزبه و دعای بهروز واسه منیژه

4. ساختن خودکار از پوکه فشنگ توسط امیر! خیلی نمادین بود و می خواست این جمله رو بگه که باید با قلممون بجنگیم. اما قشنگ بود.

5. سکانس شهید شدن شهاب و باخبر شدن مینا، امیر که عکس شهاب رو روی پیراهنش کشید.

6.اون سکانسی که امیر نماز خوند و توی قنوتش اینو گفت:

" خدایا بذارید ازتون بخوام...

خدایا کلا بگم یک کلام...

من یه نفر...

من کلا حالیم نیست!

خدایا همه ظواهر نشون میده من عاقل نیستم!

خدایا نه اینکه اصلا نخوام آدم بشم...

خدایا من خودم از دست خودم عصبانی ام...

خدایا لطفا کاری کنید من معنی کارامو قبل از انجام دادن بفهمم

بالاخره خدایا ما هم بندَتیم...دوست داریم بفهمیم"

نکته جالب توجه:

مثل بقیه سریالا آخر داستان امیر به شیرین نرسید! به نظر من این خوب بود، چون توی دنیا واقعی هم آدما معمولا به کسی که دوسش دارن نمیرسن! لازم نیست توی فیلمامون همه چی گل و گلاب باشه!

پ.ن: ببخشید از اینکه با زبون ساده گفتم! خواستم سادگی فیلم بهتون بچسبه!