کارگردان: سید رضا میرکریمی

 بازیگران: سعید پور صمیمی، رضا کیانیان، نگار جواهریان، ریما رامین فر، فرهاد اصلانی، پونه عبد الکریم زاده، اصغر همت، پریوش نظریه، شیدا خلیق، هدایت هاشمی، نگار عابدی، امیرحسن آرمان، ناهید مسلمی، سهیلا رضوی و...

 

 رضا میرکریمی را با "به همین سادگی" و "خیلی دور، خیلی نزدیک" به خاطر می آوریم. "خیلی دور، خیلی نزدیک" شرح یک واقعه است. واقعه ای تلخ که پوسته ای است بر تلخی ذاتی فیلم. اما نتیجه نهایی فیلم مثبت تعبیر می شود. "به همین سادگی" بخشی است از زندگی یک زن معمولی ایرانی. فیلمی بدون نقطه اوج(غیر از پایان فیلم) که جسارت کارگردان را در ساختن فیلمی بدون ستاره نشان می دهد. "یه حبه قند" تجربه ای کاملا متفاوت در کارنامه میرکریمی است. برای اولین بار فیلمی ساخته که بازیگران متعددی دارد و نمی توان نقش اصلی برای آن در نظر گرفت. "یه حبه قند" نمایش زندگی ایرانی سنتی و تلفیق آن با مدرنیسم و نمایش نتایج آن است.

 با حضور این همه بازیگر یا باید زمان فیلم افزایش می یافت یا سکانس ها شامل چندین کنش در آن واحد می شد(کاری که میرکریمی کرده) و تعداد بازیگران در هر صحنه افزایش می یافت. دوربین نقش چشم را ایفا می کند. روی یک بازیگر فوکوس نمی کند بلکه همه افراد را با هم نشان می دهد. این اولین گام برای رسیدن به هدف فیلم ساز یعنی نمایش بخشی از زندگی و نه فیلم سازی بر حسب داستانی روایی است. حرکتی که شاید بتوان گفت به فیلم حالتی مستندگونه اما به همان میزان واقع گرایانه بخشیده است.

 نمایش زندگی با پرداختن به جزئیات میسر می شود. جزئیاتی که در این فیلم به حدی زیادند که آن را شبیه به مینیاتور کرده اند و ریزه نگار بودن فیلم به ذات آن تبدیل شده است. مثال ها فراوانند. مثلا دایی(سعید پورصمیمی) برای کودک از جن ترسیده و برای آرام کردن او از حمل تفنگ به دستشویی می گوید و اینکه یک بار پلنگ به او حمله کرده است. سوراخ روی در دستشویی هنگامی که سمیرا از آن استفاده می کند گواهی بر مدعای دایی است. در نهایت هم بعد از مرگ دایی، جای ناخن های پلنگ روی بدن او دیده می شود تا مهر تاییدی بر گفته های قبلی باشد. مثالی دیگر صحبت های خاله زنکی خواهرهاست و این جمله اعظم که "وزیری باشه کوفت باشه" نشان از سطح بالای خانوادگی داماد در مقایسه با خانواده پسند است. به عنوان مثال آخر می توان به انگشتری اشاره کرد که حاج ناصر(فرهاد اصلانی) از کربلا برای دایی آورده و معلوم می شود که سازنده انگشتر دار فانی را وداع گفته است. در لحظه مرگ می بینیم که دایی نیز همان انگشتر را در دست دارد. صحنه ای که شاید میرکریمی به وسیله آن به تفکر خرافاتی طعنه می زند.

 در فضای کاملا ایرانی فیلم، شامل خانه ای یزدی با معماری سنتی و روابط خانوادگی دسته جمعی که کمتر در زندگی امروز(مگر در برخی شهرستان ها) جایی دارند، ورود تکنولوژی و مدرنیسم شکل واقع تری به فیلم داده است. قرارگیری تکنولوژی و عوامل آن(موبایل، لپتاپ) در فیلم به گونه ای مصالحت آمیز طراحی نشده تا به جای تقابل با زندگی سنتی در تعامل با آن قرار گیرد، اما به معرفی شخصیت ها کمک شایانی کرده است. هرمز(اصغر همت) داماد تهرانی مآب خانواده، اغلب موبایل به دست و در حال خوانده اس ام اس دیده می شود، حتی پس از مرگ دایی. مسعود پسر هرمز نیز اغلب در حال کار با لپتاپ و هندزفری به گوش ظاهر می شود. پسری که حاصل ازدواج قبلی هرمز است و به نظر می رسد که با جمع خانواده بر نمی خورد. در این بین علاقه مرضیه(شیدا خلیق) دختر جعفر(رضا کیانیان) به مسعود(علاقه ای سنتی) به واسطه همین ابزار تکنولوژیک اعصاب خردکن می شود. تلاش مرضیه برای جلب توجه مسعود به دلیل وررفتن او با لپتاپ بی نتیجه است. از طرفی همین ارتباط جزئی یعنی موبایل و لپتاپ به شباهت های پدر و پسر اشاره ای ظریف دارد.

 نمونه ای دیگر از تقابل سنت و مدرنیسم، اختلاف عقیده بین حاج ناصر و هرمز دو داماد خانواده است. دو دامادی که به شهادت لهجه، از دو دیار متفاوتند. هرمز به تازگی از زندان آزاد شده و حاج ناصر به تازگی از کربلا برگشته است. هرمز در بازی بچه ها و جمع شاداب آن ها حضور می یابد تا روحیه شوخ و سرزنده خود را به نمایش بگذارد. حال آنکه حاج ناصر با حضور موقر و ساکت خود در جمع(حتی پس از آنکه از بیماری سرطان خود اطلاع می یابد) بار بخشی از فیلم را بر دوش می کشد. در ابتدای فیلم شاهدیم که جعفر در آشتی دادن دو باجناق پیش قدم می شود که این خود نشانه ای دیگر از سنت است؛ یعنی اشاره به نقش داماد بزرگ خانواده.

 نمونه ای دیگر از سنت، شرم مثال زدنی پسند است. شرمی که شاید در تصورات امروزه ما به این شکل حضور نداشته باشد، اما در جمع و ساختار خانواده یزدی مقبولیت می یابد. شرمی که دایی را به ستوه آورده و باعث بدخلقی او شده است(چون با ازدواج موافق نیست). شرمی که منجر به قبول ازدواج غیابی با مردی از طبقه بالای اجتماعی(به خواست مادر) شده و به عشق قاسم پشت پا زده است. ازدواجی که خود یادآور سنت انتخاب داماد توسط پدر برای دختر در گذشته ماست. گذشته ای که در آن عروس بدون دیدن داماد به خانه بخت می رفت و تا آخر عمر با احترام و عاشقانه زندگی می کرد اما در زندگی مدرن امروزی، چنین ازدواجی تا به کجا دوام خواهد یافت؟

 مرگ دایی تلنگری زیرپوستی به تک تک اعضای خانواده است. مرگی غافلگیر کننده که گویی هدفش بیدار کردن پسند از خواب خرگوشی(یا شرم ایرانی) و نشان دادن جنبه ای دیگر از شخصیت سایر اعضای فامیل است. گویی دایی یک تیر و دو نشان زده است. از طرفی با مرگ او پسند برای اولین بار جرات اظهار نظر می یابد و حضور او در فیلم حس می شود. جمله جعفر که "ما دو روزه اینجاییم، اصلا تو رو دیدیم؟" این عدم حضور را در ذهن بیننده قوت می بخشد و بدین ترتیب دایی با مرگش از عروسی پسند با وزیری ها که مخالف آن بود جلوگیری می کند. از طرفی دیگر مرگ دایی، بستری را برای نزدیک شدن اعضای خانواده به هم فراهم می آورد. گرفتگی صدای حاج ناصر(که به خاطر گریه به حال بیماری خودش است نه مرگ دایی) باعث می شود وظیفه روضه خوانی و درآوردن اشک مادر به حمید سپرده شود. روضه یی که علاوه بر مادر، اشک هرمز را که سخت و ناشکننده و امروزی به نظر می رسد درمی آورد. نزدیک شدن دامادها یک بعد قضیه است. پسند به قاسم نزدیک می شود. نزدیکی ای که در سکانس نهایی فیلم از حالت وهم گونگی خود خارج می شود و با موسیقی زیبای "بگو کجایی" شکل واقعیت به خود می گیرد.