نظریه مولف

 سبکی در نقادی سینمایی است که اولین بار توسط منتقدین و فیلم سازان "موج نو" در فرانسه و در مجله سینمایی "کایه دو سینما" به کار گرفته شد.

 اولین بار، فرانسوا تروفو، کارگردان موج نو در سال 1954، طی مقاله ای در محکومیت سنت اقتباس های سینمایی فرانسه از آثار ادبی، اندیشه های اصلی آن را معرفی کرد. در مقاله بعدی آندره بازن، نظریه پرداز و پدر موج نو، در سال 1957، این نظریه شکل واقعی خود را پیدا کرد که به طور خلاصه در سه مورد بیان می شود:

 الف: در این روش نقادی، به شخصیت کارگردان و تابش آن بر آثارش اهمیت فراوان داده می شود. اهمیت کارگردان در مجموعه آثاری که به وجود می آورد، همپایه یک مولف ادبی است و نام این نظریه از همین جا ناشی می شود.

 ب: تمامی فیلم های یک کارگردان و نه یک فیلم او مورد بررسی قرار می گیرد.

 پ: دغدغه های ذهنی، علایق شخصی و ذهن ناخودآگاه فیلم ساز از پس مضامین ظاهری فیلم های او تشخیص داده می شود.

 آندرو ساریس در سال 1962 در آمریکا، این نقادی سینمایی را به آمریکایی ها معرفی کرد.

 آندرو ساریس: کاری که نظریه مولف می کند این است که دانشجویان سینما را یاری می دهد تا تصمیم بگیرند که به کدام فیلم توجه کنند و از کدام فیلم چشم پوشی کنند.(تئوری های اساسی فیلم، نوشته اندروز ساریس، ترجمه مسعود مدنی)

پ.ن: دوست دارم بیاین با هم حرف بزنیم در این زمینه. ببینیم بیشتر علاقه داریم فیلم رو با کارگردانش بسنجیم یا هر فیلم رو به عنوان محصولی جداگانه از مولفش ارزش گذاری می کنیم.